کوچ پرستو
عصر امروز خیلی دلم گرفته بود، دوستم اومد پیشمون و با کلی دلایل علمی بهم اثبات کرد که یه گوشه نشستن و غیرفعال بودن باعث میشه افسرده شی و راضیم کرد به بدبختی که بریم بیرون.... راستش دلم نمی خواست اما به خاطر اصرار دوستم که دیدم با چه شوری تلاش می کرد بریم بیرون، پاشدم باهاشون برم. وقتی رفتم اتاقمون دیدم هم اتاقیم داره گریه می کنه .... نشستم کنارش و کمی باهاش حرف زدم، اما آرومش نکرد.... بعد که دیدم گوشیم داره پشت سر هم زنگ می خوره فهمیدم چقد بچه ها رو پایین منتظر گذاشتم.... هوا ابری بود اما بارون نمی اومد، آسمون هم دلش مث دلم گرفته بود اما نمی بارید و تمام غصه شو تو گلوش بغض کرده بود و هرچند ظاهرش غمگین بود، نمی خواست بروز بده ناراحتی هاشو، تا کسی دلش از غصه های اون نگیره.... و این درس بزرگی بود برای من از امروز زندگی م. چرا که هر روز که می گذره باید از زندگی درس تازه ای یاد بگیریم و هر روزمون متفاوت از دیروز باشیم، و این درسی بود که من شاید خیلی دیر، از زندگی م گرفتم. آدم های بزرگ غم هاشونو توی دلشون نگه می دارن و سعی می کنن دیگران رو با گفتنشون دلتنگ و ناراحت نکنن. نمیدونم شاید هم گاهی باید برای تسکین بعضی دردها با یه دوست خوب حرف زد تا بلکه کمی آرومت کنه.... . . . . بگذریم، توی خیابونای سرد و زیر سقف ابری آسمون قدم زدیم... از کنار رودبار رد می شدیم و .... انرژی م یهو خیلی زیاد شده بود و در پی تخلیه ش بودم. شیطنت هایی انجام دادیم.... از برداشتن تبلیغات روی دیوارها گرفته تا... توی پارک روی صندلی نشستیم پانتومیم اجرا کردیم... خیلی خوش گذشت و حس خوبی داشتم از اینکه دوستای به این خوبی دارم و خوشحال بودم از اینکه اومده بودیم بیرون و به این رسیده بودم که "زندگی رو هر جور که بگیری می گذره، اگه سخت بگیری سخت و اگه آسون ..." ، حرفی که همیشه از مامانم شنیده بودم. خوشحال و شاد و خندون بودیم که من و شادی راجع به مساله ای حرف زدیم که تبسم از اون ناراحت شد. نمی دونم چرا اینجوری شد، و واقعا دلیلشو نفهمیدم که چرا تبسم انقدر سریع ناراحت شد. و با توجه به مسایلی که پیش اومده بود به خودم اجازه ندادم ازش بپرسم علت چیه.... و بنابراین چون حس کردم نمی تونم کمکی کنم و بهترین کمک رو تو این دیدم که فاصله بگیرم، همین کار رو کردم. هرچند برام سخت بود سکوت تو این شرایط، و هرچند حس اینکه شاید اگه الان نبودم دوستم حس بهتری داشت- آزارم می داد. حتی سعی کردم مسیرم رو عوض کنم .... اما اومد دنبالم و برم گردوند.... و دیدم که من هنوز شاید در اون حد نیستم که بعضی حرف ها رو بشنوم و دیدم که نمیتونم کمکی به دوستم بکنم.... و چقدر این سخته.... و چقدر سخته که دوستت بخواد تنها باشه و تو نفهمی و یکی دیگه بهت بگه تنهاش بذار، برو! آرزویی کن گوش های خدا پر از آرزوست و دستهایش پر از معجزه آرزویی کن، شاید؛ "کوچکترین معجزه اش بزرگترین آرزوی تو باشد..." منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید ترا در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود تو غیر از من چه میجویی؟ تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟ تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم تو دعوت کن مرا با خود به اشکی یا خدایی میهمانم ک نکه من چشمان اشک الوده ات را دوست میدارم طلب کن خالق خود را. بجو مارا تو خواهی یافت که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که وصل عاشق و معشوق هم، اهسته میگویم، خدایی عالمی دارد تویی زیباتر از خورشید زیبایم تویی والاترین مهمان دنیایم که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت وقتی تو را من افریدم بر خودم احسنت میگفتم مگر ایا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟ هزاران توبه ات را گرچه بشکستی.ببینم من تورا از درگهم راندم؟ که میترساندت از من؟ رها کن ان خدای دورآن نامهربان معبود.آن مخلوق خود رااین منم پروردگار مهربانت. خالقت اینک صدایم کن مرا با قطره اشکی به پیش آور دو دست خالی خودرا. با زبان بسته ات کاری ندارم لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم غریب این زمین خاکی ام.آیا عزیزم حاجتی داری؟ بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.به نجوایی صدایم کن .بدان آغوش من باز اس تقسم بر عاشقان پاک با ایمان قسم بر اسبهای خسته در میدان تو را در بهترین اوقات اوردم قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد برای درک اغوشم,شروع کن,یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید تورا در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد "کیوان شاهبداغی" سبدی هست در اندیشه من که پر از گل بدهم هدیه به تو غافل از آنکه تو خود ناب تری یک جهان گل بخورد غبطه ی تو .... روزت مبارک مادرم.
![]()


